دوشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰

با حرفایی که امروز از کسی شنیدم که هفت ساله می شناسمش رسما از زندگی بدم اومد.
وقتی آدمی که این همه مدته منو میشناسه در مورد من اینطوری فکر می کنه دیگه وای به حال بقیه ........!!!!!!!!
کلی اعصابم خورده دوباره :(



یکشنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۰

بازگشت دوباره

خدایی ترکوندم من این وبلاگ نویسیو!مثل اینکه قراره تو مسابقه وبلاگ نویسیم شرکت کننده افتخاری باشم :دی
کلا هر موقع ترم پاییز شروع میشه منم یادم می افته حس نویسندگیمو شکوفا کنم!
ولی الان 1 سال گذشته و به اندازه ی همین 1 سال کلی به غم و اندوهام کلی به شادیام به خاطراتم به تجربیاتم به قدمت دوستیام با دوستام و خیلی چیزای دیگه اضافه شده و 1 سالم از عمرم گذشته.ولی تو این 1 سال چه کار مثبتی کردم که الان با یاد آوریش یکم از خودم راضی باشم؟
هیچی!واقعا هیچی !و اگه همینطوری ادامه بدم در آینده ای نه چندان دور جز پشیمونی و حسرت هیچی برام نمیمونه!
من واقعا میخوام زندگیمو عوض کنم!یعنی میشه یه روزی من به اون چیزایی که میخوام برسم و بشم همونی که همیشه تو رویاهام از خودم انتظار دارم؟
فقط میدونم سخته ولی غیر ممکن نیست....!!!!


سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

1.
خدايا...
چقدر دام گرفته.....
اينقدر زياد كه ديگه حتى گريه هم آرومم نمى كنه!
به خاطر يك اشتباه يك سال و نيم دارم عذلب مى كشم و ديروز به وحشتناك ترين شكل ممكن تحقير شدم!
احساس مى كنم هيچى از شخصيت و غرورم باقي نمونده ديگه
احساس پوچ بودن مى كنم،احساس تهى بودن........
اي كاش يكى بود تا حرفامو بفهمه........

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

بعد از تقريبا 1 ماه دوباره اومدم!!!! فكر كنم من اگه خودمم بكشم حتي يه ذره ام نويسنده نميشم!!!
امشب كلي دلم گرفته! نميدونم چه مرگمه ولي اصلا حس خوبي نيست.اما كلا دوران فراق به پايان رسيد D:
پس فردا ميرم دانشگاه ! با اينكه از اون بيابون بدم مياد ولي خوب دوستامو كه دوست دارم و مي بينمشون!كلا وقتي با دوستامم خيلي شادم حتي اگه يه غم بزرگ تو دلم باشه!!! تو دانشگاهم كه فعلا بهترين دوستم كه كلي هم دوستش دارم زهرا جونمه
فكر كن كلي از بچه ها رو بعد 3-4 ماه مي بيني.چه ديدني ميشه!!! بعضيا رو تيپ بعضيا رو قيافه بعضيام رو اخلاقاشون كار كردن و به قول بچه ها اصلاح شده رفتاراشون.ورودي هاي جديدم كه ديگه جاي خود دارد D:
خلاصه اينكه دانشگاه كلي ديدني ميشه مخصوصا وقتي كه خواهر زاده آدمم جزو همون ورودي هاي جديد باشه

چهارشنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۹

ااين اولين مطلبيه كه ميخوام بنويسم.كلا نه خيلي انشام خوبه نه ادبياتم!پس خودم ميدونم كه اولين متني كه ميخوام تو زندگيم با ميل خودم بدون ا ينكه هيچ اجباري داشته باشم بنويسم اصلا جالب نميشه و شايد بعدش همه كلي بهم بخندين وبكين آخه مگه زدن تو سرت ؟
ولي نميدونم چرا يك دفعه تصميم گرفتم كه بنويسم(همينجا از كليه خوانندگان محترم پوزش مي طلبيم!!!!!)


الان كه دارم مينويسم پنجم ماه رمضونه.دوست دارم بگم خيلي ماه خوبيه خيلي!لا اقل برا من كه اينطوريه.خود من يكي كه تو اين ماه رمضونو يكيم تو محرم خيلي به خدا نزديك ميشم. كلا حس خيلي خوبي دارم فكر ميكنم خدا بيشتر از بقيه روزا دوستم داره يعني فكر ميكنم چون من نسبت به موقع هاي ديگه يه كم تغيير ميكنم اينجوريم احساس ميكنم.

خيلي چيزا تو ذهنمه كه دوست دارم بنويسم اما واقعا بلد نيستم تا همين الانشم 100 بار پشيمون شدم وخواستم بيخيال شم ولي چون تو اين ماهه مينويسم كه فقط يه چيز ازتون بخوام دعا......!!!

ازتون ميخوام حالا كه خدا بهمون سلامتي داده كه بتونيم از نعمت هاش استفاده كنيم اول برا سلامتيه همه مريضا دعا كنيم برا همه اونايي كه شايد آرزوشونو بتونن فقط يك روز از اين ماه رو روزه بگيرن بعدش همه گرفتارا و حاجتمندا بعدشم ديگه نميدونم هرچي كه خودتون دوست داريد ولي بياييد اول برا بقيه دعا كنيم بعد برا خودمون و خانوادمون!

فعلا همين!